سلام!
روزهاي زيبا و سرد پاييزيتون به خير!
من اومدم بعد مدتها!!!
اين روزها هر جا كه ميرم و هر كي منو ميبينه ازم گله ميكنه ،اين مسئله دامنه اش به
دوستاي مجازي هم ميرسه...همه منو به بي معرفتي متهم ميكنن !!! ولي چه كنم
كه چاره اي ندارم...فقط 80 روز مونده به كنكور ارشد!!!
روزام خيلي شلوغن،اما با همه ي اينا حسابي شارژم و پر انگيزه...از اينكه كل روزام به كارو درس و
پروژه و زندگي ميگذره شادم...از اينكه شبا از خستگي بيهوش ميشم خوشحالم...
چون ميدونم همه ي اينا پلي هستن براي رسيدن به اون چيزي كه ميخوام،حتي اگه خداي نكرده به
به نتيجه ي دلخوام نرسم ،خودمو براي كم كاري سرزنش نميكنم!
خدا رو شكر ميكنم كه همه ي شرايط رو برام مهيا كرده تا براي خواسته هام تلاش كنم!
هر وقت هر كي بهم ميگفت ياد دوران دانشگاه به خير و...نميتونستم دركش كنم ولي الان كه هر چي
به آخرش نزديك ميشم ،دلم ميخواد اين مدت كوتاه كش بياد و ادامه پيدا كنه!!! يه حس دلتنگي از حالا
اومده سراغم ،انگار ميدوني كه يه عزيزي رو به زودي بايد براي هميشه ترك كني!الهي !!!
البته ارتباط قلبي ما خيلي قويتر از اين حرفاست كه به اين زودي بخوايم از هم جدا شيم ،به همين
خاطر ازم خواسته كه يه ترم ديگه پيشش بمونه،البته دور از جونم نه به عنوان دانشجو!!!
جمعه عروسي دختر عمه است...اينم سر وسامون بديم خيالمون راحت بشه!!!
خب هر چقدر هم شرايطمو درك كنه ولي بازم انتظار داره كه تو كاراش كمكش كنم و همراهش باشم!
منم ديگه اين دو سه روز آخرو گذاشتم در اختيارش و قول دادم سفره عقد.شو براش بچينم! تا كه مقبول
بيفتد!
دوستي ها برام بسيار پر ارزشن ... براشون انرژي مي گذارم ، وقت ، هر آن چه در توان دارم ... كم پيش مياد رابطه اي رو از بين ببرم... چه خانواده ، چه دوست ... ظرفِ انرژيم در يك رابطه ي دوستانه بسيار عظيم و بي سروته است ... اما هر چي باشه پايان ناپذير نيست ... بر همين اصله كه انرژي ميذارم ... تموم هم كه مي شه حتي ، تا مدت ها لبخند مي زنم... اما ... ديگه تلاش نمي كنم ، دوست نداشته هامو تحمل نمي كنم ، انتقاد نمي كنم ، پيشنهاد نمي دم ، همراه نمي شم ... آروم از متن به حاشیه می رم و اون هرگز نميفهمه كه اين دوستی در قلب من براي هميشه ، پايان پيدا كرده...
در مورد مريم هم واقعا ناراحت بودم كه بخواد اينطوري بشه،اما خودش متوجه ي كارش شد و اومد عذرخواهي!!!
كاراشو حرفاش دلمو شكونده بود،اما منتظر عذرخواهي نبودم و نيازي بهش نداشتم،چيزي كه برام مهم بود،اين بود بفهمه كه منظورم چي بوده و متوجه ي اشتباهش بشه ،تا براي خودش مشكلي ايجاد نكنه!
خدا رو شكر اين طور هم شد!
خدایا
تو خودت بلدی
زمانی که من بلد نباشم!
پس همه چيز را به تو محول میکنم
دیگر
خود دانی :)
غنچه با دل گرفته گفت :" زندگی لب زخنده بستن است ...
گوشه ای درون خود نشستن است !"
گل به خنده گفت :" زندگی شکفتن است ... با زبان سبز راز گفتن است !"
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد !
تو چه فکر می کنی .... کدام یک درست گفته اند ... ؟!
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است !
هر باشد او گل است ،
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است ...
پ ن : خب ممكن است زماني آدمي حرفي براي نوشتن نداشته باشه...آدم است ديگر!!!
درست در همون لحظه هایی که فکر می کنی همه چیز درست شده، اون
نقص خودش رو نشون می ده...حالا که مشکل به این بزرگی هست، هرچقدر
هم همه چیز های دیگر خوب باشن، هر چقدر آدم ها - تصادفا- همه شان خوب
شده باشن، و به خیال خودت، گل در بر ، شاد باشی و بی غم، آن غم اصلی
خودش رو نشونت می ده و دست بر نمی داره از سر همیشه پر دردت...
و حالا برای همین یک بار هم هست که اتفاقا ناراضی نیستی از این شادی غمگین
و نمی خوای خلاص شی از دستش. انگار یک جوری بهت موجودیت می ده، به یه
جایی وصلت می کنه و همیشه به یادت میاره رفتنی بودن همه ی آدم ها رو،
و اخطار می ده که خودت را وصل بهشون نکنی و به این وصله ی ضعیف دلخوش
نباشی.
این درگیری من با آدم هایت تمامی نداره خدای من. بدی نمی کنن، اگر هم بدی کنن
برخاسته از طبیعت آدمی شونه - البته تا حدی معقول!- من بااونا در گیرم. نه در ظاهر،
که همیشه پرهیز کردم از درگیری های ظاهری هرچند به قیمت خراب شدن اعصاب مبارک
خودم، درگیری هام ذهنی ان، و همیشه هستن، حتی در وقتی که رابطه ها در حد عالين ،
و هیچ مشکلی هم نیست و نمی خوام این ذهن پر از آدم رو، و نمی خوام که ذهن دیگران
هم از یاد نامبارک خودم پر باشه، چون به هر حال جای یاد تو را تنگ می کنن این یاد های
بی محل، این یاد های...
پ ن:
حرمت ها را دوست می دارم و تمامِ حریم ها را محترم.
راست می گویی!
دنیای من احاطه است ، به تمامِ حرمت های سبز و عزیز.
می دانی که ، پاس می دارم. می دانی که هرگز رها نبوده ام . در بند هم نبوده ام.
چیزی میانِ این دو . سبز و عزیز.
دلگیری هایم را به آب می سپارم ...
کوچکتر از آنم که بگویمت .
دلگیری هایم را به آب می سپارم.
به حرمت 6 سال
دوستي!!!!!
رعايتِ بعضي اصول در معاشرت هامون چندان هم بد نيست ، به اون
سختي هم كه تصور مي كنيم ، نيست ... ضررِ اينكه مثلاحرفی رو كمي
فقط كمي در دل مرور كنيم و بعد جاري كنيم ، فقط از دست دادنِ چند
ثانيه است ... گمون مي كنم ضررش خيلي كمتر از اونه كه به بي آدابي
پيش همه محكوم شيم .اين كه همه ي ما گهگاه به اشتباه يا سهوا اصولي
رو زير پا ميذاريم شايد چندان مهم نباشه ، كه چاره مي شه با دلجويي و
عذر خواهي از رنجشي نا خواسته و پذيرفتنيه ...
اما اون چيزي كه مكرر ميشه، جزيي از شخصيتيه كه به قضاوت وادارمون مي كنه
و تجديد نظر...
بسيار تلاش مي كنم ، درك كنم و بفهمم ...هر چند بسيار دشواره و ناممكن به نظرمياد...
اما ، سعي مي كنم چيزي رو كه غريبه است با اصولي كه ياد گرفتيم اما ، واقعيت روشنِ
اجتماع منه ، بپذيرم.
سخته ... بسيار ، سخت ...
نسل ما!
اين روزها تمرين مي كنم ، به دشواري ... هر روز مي گم ، قضاوت نمي كنم ، شايد هنوز خيلي
زوده!
رودِ جاری هر لحظه مسیرش تغییر می کنه... شتابش هم ، هدفش هم ، سنگریزه های بسترش
هم ، محیطش هم ، میزان آبش هم ... باران و آفتاب پر و خالیش می کنه... همه چیزش هر لحظه
تغییر می کنه ، جز ذاتش و نامش ... رود همان رود است.
سلام!
ديروز تصميم ميگيرم يه كم به خودم استراحت بدم و از دنياي كار و درس به دنياي آدمهاي
عادي ملحق بشم،صبح بابا منو ميبره خونه ي عمه و از اونجا با دختر عمه ميريم خونه ي
تازشون براي امر مبارك جهيزيه چيني!!! آخه دختر عمه ام تا سه هفته ديگه به جمع مزدوجين
خواهد پيوست! خلاصه تا آخر شب مشغول بوديم و تقريبا كارا تموم شد و فقط يه سري جزييات
مونده...خيلي جالب و لذت بخش بود...همه چي تازه و خوشگل و سرشار از حس زندگي...
سر ازدواج اين دختر عمه ام يه حسي دارم متفاوت از بقيه...هم خوشحالم و هم يه كم ته دلم
غصه دار!!!
با اينكه فاصله ي سني زيادي با هم داريم ولي خيلي صميمي هستيم،خوشحالم بعد اين همه
مشكلاتي كه گذروند به اون چيزي كه ميخواست رسيده و از طرف ديگه بابت فاصله اي كه
خود به خود بينمون ميوفته غمگينم...از ته دل براشون آرزوي خوشبختي ميكنم!!!
تو خونواده ي قعطي دختر ما ،ديگه الان مونديم منو دخترعمو! جديدا انگاري عزيزتر شده برام!
ميام خونه و سرگرم مرتب كردن وسايلم هستم و ليست كارايي كه قراره امروز انجام بدمو مينويسم
اس ام اس آقاي مهربون مياد،بعد احوالپرسي ، براش ميگم كه امروز چيكار كرديم و ...
يه حسي از ميون حرفاش بهم ميگه كه سرحال نيست...
ميگم خوبي؟!
ميگه آره.
ميگم مطمئن؟
ميگه نيدونم
ميگم حس ميكنم يه چيزيت هست!
ميگه دلم گرفته!
حدسم بي مورد نبود،اين دل گرفتگي بي دليل نيست،اونم براي كسي كه كم پيش مياد مشكلاتشو
به زبون بياره ...ميدونم به خاطر شرايط جديدشه...ميخواد بخونه براي دكترا ،از طرفي نميخواد كارشو
از دست بده و يه سري مسائل ديگه كه مرددش كردن كه اين وقت و انرژيي كه قراره بزاره نتيجه ي
مطلوب ميده يا نه!
باهاش حرف ميزنم،تنها كاري كه ازم بر مياد تو اين شرايط....ميدونم تو اين موقعيت حرفام كاري نميتونن
انجام بدن،اما سعيمو ميكنم....
موقع شب به خير گفتن دوباره همون آقاي مهربون هميشگيه!
نميدونم واقعا دلگرفتگيش از بين رفته يا فقط به خاطر دل من ميخنده! فقط اميدوارم كه از نوع دوم نباشه!
صبح دوباره موقع رفتن چكش ميكنم كه سرحال باشه،حالش خوبه و خدا رو شكر ميكنم و به دست خودش
ميسپارمش!
دلم نميخواد ببينم اينقدر داري اذيت ميشي،خدا خودش همه چي رو مرتب ميكنه جوري كه حتي نميفهميم
از كجا...ميدونم به اين موضوع ايمان داري، اينا همش يه امتحانه ،پس محكم باش و قوي مثل هميشه كه
ناراحتيت ته دلمو ميلرزونه!!!



